نامه صد و چهل و یکم
سلام عزیز مامان دیگه دنبالت نمیگردم چون میدونم تو با تپش های قلبت پیش خودمی امروز 9 هفته و سه روزته و من از اینکه به این سن رسیدی خیلی خوشحالم جمعه هفته پیش یعنی 4 اردیبهشت با بابات و مامانی معصوم راه افتادیم سمت تهران برای دیدار بعدیمون شب شنبه دل تو دلم نبود و استرس همه وجودمو گرفته بود همه چیز اعصابم رو بهم میریخت و دلم نمیخواست با هیچکی حرف بزنم بابات مدام دورم میچرخید ولی نمیتونست آرومم کنه فکر اینکه خدای نکرده برات اتفاق بدی افتاده باشه دیوونم میکرد شنبه صبح شد راه افتادیم سمت شهرک غرب . بابایی احمد هم باهامون اومد که مسیر جدید رو به بابات یاد بده رفتیم تو قسمت سونو نشستیم و پذیرش گر...
نویسنده :
الی
8:58


